Wednesday، June 4، 2008

این ایرانی های با مرام

"میری اونجا خیلی مواظب ایرانی ها باش!" اگه تا به حال سفر خارجی براتون پیش اومده باشه حتما این جمله ی "میری اونجا خیلی مواظب ایرانی ها باش!" جزو اولین توصیه های دوستانه ای است که از خانواده و دوست و آشنا و بغال سر کوچه و راننده تاکسی که می رسوندتون فرودگاه و... شنیدین! تا همین چند وقت پیش(شاید هنوزم همینطور باشه) تو سایت وزارت خارجه هم یکی از توصیه های مسافرتی که تقریبا در مورد اکثر کشورها تکرار شده بود جمله ای بود با این مضمون که "مراقب افرادی که به اسم هموطن به شما نزدیک می شوند باشید"!
خیلی جالبه! به حرف که باشه ما ایرانی ها آخر مرام و معرفتیم، مهمان نوازیمون هم که حرف نداره. اما به عمل که می رسه خودمون هم خوب می دونیم که حتی تو غربت هم اگه غریبه بهمون رحم کنه، بعیده از دست هموطن خودمون در امان باشیم!

Friday، May 9، 2008

فاجعه سرانه مطالعه در ایران، علم بهتراست یا مدرک؟!

خبری که به شکل گسترده در چند روز اخیر، در بسیاری از روزنامه ها، وبلاگ ها و سایت های خبری به نقل از خبرگزاری دولتی "ایرنا" منتشر شد،خیلی ساده و گویا بود؛ " رييس سازمان كتابخانه و اسناد ملي ايران سرانه كتابخواني در كشور را دو دقيقه در شبانه روز اعلام كرد." علي اكبر اشعري این را هم گفته بود که: " چنين سرانه‌اي براي ملتي كه بيش از ‪ ۸۵درصد جمعيت آن با سواد هستند،بسيار تاسف بار است."
این میزان سرانه مطالعه را در کشوری که مدعی فرهنگ و به شدت نیازمند پیشرفت است چه می توان نامید؟ آمار؟ بحران؟ یا فاجعه؟
البته شنیدن چنین آماری چندان هم چیز تازه ای نبود. همه ساله در هنگام برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، آماری از این دست نقل رسانه ها است. همین قدر هم که تلاش هایی برای کمرنگ کردن یا نادیده گرفتن این آمار صورت گرفته و می گیرد، نشان از ناخوشایند بودن این آمار دارد. منصور واعظی دبیر کل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور این مشکل را از شاخص‌های نهادهایی چون سازمان ملل و یونسکو می داند(!) و می گوید: " بر اساس این شاخص‌ها خواندن دعا جزو آمار مطالعه به حساب نمی‌آید در صورتی که در کشوری چون ایران، خواندن دعا بسیار زیاد است و دعا تاثیر بسیار عمیقی بر افراد دارد." وزیر ارشاد نیز با اتهام خواندن چنین آمارهایی می گوید: " كساني كه مردم ايران را متهم مي‌كنند كه اهل كتابخواني نيستند به نمايشگاه بين‌المللي تهران بيايند تا غلط بودن فرضيات پيشين خود را به چشم خويش بينند."
به هر حال نگاهی به تیراژ کتاب های چاپ شده در ایران، به خوبی نشان می دهد که وضعیت و فرهنگ مطالعه در ایران مطلوب نیست، حتی اگر سرانه مطالعه کتاب در کشور را بیشتر از دو دقیقه در شبانه روز فرض کنیم. اما سئوالی که در این بین پیش می آید این است که علت این عدم اقبال عمومی به مطالعه (به طور خاص مطالعه کتاب) در چیست؟ تا کنون کارشناسان و دست اندرکاران دلایل زیادی را برای این سرانه تاسف بار مطرح کرده اند که از جمله می توان به بالا بودن قیمت کتاب، سانسور ، توزیع نا مناسب کتاب و کاهش کیفیت کتاب ها در کشور اشاره کرد. اگرچه همه این موارد می توانند در کاهش میزان مطالعه نقش داشته باشند، اما به نظر نمی رسد نقش هیچ یک از آنها تا این حد تاثیر گذار باشد.
قیمت کتاب در ایران به نسبت کشورهای غربی بسیار پایین است.حتی اگر مساله تفاوت درآمدها را مطرح کنیم باز هم می توان مقایسه قدیمی "ساندویچ وکتاب" را پیش کشید. این مقایسه از جهاتی واقعا قابل تامل است. قیمت یک کتاب معمولی تقریبا با قیمت یک "ساندویچ" برابر است، اما اگر یک نگاه به سطح شهر بی اندازید افزایش روز به روز رستوران های"فست فود" را به وضوح خواهید دید در حالیکه تعداد کتابفروشی ها اگر کاهش پیدا نکرده باشد، افزایشی هم نداشته است. مساله سانسور آنقدر همه گیر نیست که به طور کلی آمار مطالعه را پایین بیاورد. مشاهده تعداد زیادی دانشجو و دانش آموز شهرستانی که برای تهیه کتاب در ایام نمایشگاه به تهران می آیند هم به خوبی نشان می دهد که اگر نیاز وجود داشته باشد،توزیع نا مناسب هم جلودار خریدار کتاب نیست. بله، نیاز! به نظر می رسد مشکل اصلی همان احساس نیاز باشد. مردم به مطالعه کتاب احساس نیاز نمی کنند. اگر قیمت،توزیع و کیفت کتاب ها مشکل اصلی بود، قاعدتا کتاب های "کمک درسی" باید جزو کم فروش ترین کتابها و ناشران آنها باید جزو مشکل دارترین ناشرین بودند. کتاب های "کمک درسی" و "کنکور" اکثرا نسبت به سایر کتاب ها گران ترند، کیفیتشان خصوصا از لحاظ محتوی چندان جالب توجه نیست چون محدود شده به یک سری سئوال و تست. اما جالب است که این کتاب ها جزو پر تیراژترین و پرفروش ترین کتاب ها در ایران هستد. حتی انتشارات "گاج" که به طور خاص در همین زمینه فعالیت می کند در سال 1385 طبق آمار خانه کتاب، به عنوان ناشر اول کشور معرفی شد.
شاید بتوان اینگونه نتیجه گیری کرد که عدم استقبال مردم از مطالعه، عدم احساس نیاز به دانستن و دانش- از جنس غیر رسمی اش- باشد. در جامعه ای که مردم به شدت با مشکلات اقتصادی روبرو هستند، خواه ناخواه نگاهشان به هر موضوعی از سر سود و زیان است.یک کار، یک هدف ، یک کتاب و هرچیزی که برایش هزینه می کنند باید یک جایی به دردشان بخورد و این بدرد خوردن را البته باید بتوان با یک چیز سنجید، چیزی مثل اسکناس! از طرفی متاسفانه در ایران دانشی که از طرق غیر رسمی به دست آمده باشد دارای هیچ ارزشی نیست. شما به طرف توصیه می کنید که مطالعه کند،طرف می پرسد مطالعه به چه دردش می خورد؟ شما می گویید خب معلوماتت می رود بالا و طرف به شما جواب می دهد: ببخشید! با معلومات بالا به کسی دوسیر پنیر می دهند؟! و یا حتی به خاطر داشتن معلومات بالا کسی را استخدام می کنند؟! در واقع دانایی و دانستن در باور مردم و مسوولان ایران به تحصیلات رسمی و مدارک دانشگاهی خلاصه شده است. شما هیچ اداره ای را در ایران مشاهده نمی کنید که به جای مدرک تحصیلی، برای میزان دانایی و دانش غیر رسمی شما(که قاعدتا یکی از راه های به دست آوردنش همین مطالعه کتاب است) ارزشی قائل شود. در حالیکه در بسیاری از کشورهای جهان مدارک معادل وجود دارند و تجربیات و دانش فرد که از طرق غیر رسمی به دست آمده را هم مورد ارزشیابی قرار می دهند، در ایران چنین روندی مورد قبول مراجع رسمی نیست. به زبان ساده تر یک شهروند در ایران احساس می کند آن دانش و آگاهی که در آینده به درد او خواهد خورد فقط یک مدرک رسمی دانشگاهی است و خارج از این حیطه، دانش و آگاهی او مطلقا دارای هیچ ارزشی نخواهد بود.
در جوامعی که امکان بروز خلاقیت ها با تکیه بر تجربیات و دانسته های فردی امکان پذیر است و حتی رسانه ها روی آن تبلیغ می کنند، انگیزه مردم هم برای بروز خلاقیت ها که یکی از راه هایش افزایش سطح آگاهی و دانششان از طریق مطالعه است، افزایش پیدا می کند. "بیل گیس" و " آنتونی رابینز" شاید نمونه های خوبی باشند. "بیل گیس" یک ترک تحصیل کرده دانشگاه بود و "آنتونی رابینز" اصلا در زمینه روانشناسی دارای تحصیلات دانشگاهی نیست، اما هردوی آنها جزو افراد موفق و تاثیر گذار در دنیا محسوب می شوند. دیدن چنین اشخاصی به افراد عادی جامعه این اعتماد به نفس را می دهد که اگر حتی مدرک یا تحصیلات رسمی هم نداشته باشند، راه برای پیشرفت و موفقیتشان بسته نیست. درست برعکس جوامعی مثل ایران که همه چیز به مدرک خلاصه می شود. اگر "بیل گیس" در ایران زندگی می کرد(به عنوان یک ترک تحصیل کرده دانشگاه) شاید حتی برای ثبت شرکتش هم به مشکل برمی خورد! و تنها تصویری که می توان در صورت ایرانی بودن " آنتونی رابینز" در ذهن تصور کرد، تصویر شطرنجی شده او در یک برنامه عبرت آموز تلویزیونی است درحالیکه گوینده برنامه دارد خبر دستگیری یک شیاد بی سواد (آنتونی رابینز فرضی) که در کار روانشناسان دخالت کرده را می دهد! خب طبیعی است که مردم در چنین جامعه ایی تنها برای دانشی ارزش قائلند که منجر به اخذ مدرک می شود. نتیجه اش هم این می شود که افراد جامعه تنها به سمت همان دانش رسمی حرکت می کنند و تنها برای آن است که حاضرند هزینه کنند.
فروش سرسام آور کتب "کمک آموزشی" و "کنکور" و رکود سایر کتاب ها به خوبی نشان می دهد که مشکل مردم هزینه کردن نیست، بلکه مردم برای چیزی هزینه می کنند که احساس کنند در جامعه به کارشان می آید. به نظر می رسد تغییر نگرش در سطح کلان مسوولان جامعه و ارزش قائل شدن برای دانایی و دانش- بدون در نظر گرفتن اینکه از چه راهی به دست آمده است- راهی است که مردم را به کسب خود دانش تشویق خواهد کرد و وقتی کسب دانش در جامعه ای به یک ارزش تبدیل شد، قاعدتا تمام راه های کسب دانش که یکی از مهمترین آنها هم همین مطالعه کتاب است افزایش خواهد یافت.

پ.ن: البته در این مطلب، مطالعه کتاب با هدف کسب دانش مد نظر بوده است.

Monday، April 28، 2008

اسم دوم

امروز یاد قضیه ای افتادم که البته خودم هم امیدوار بودم و هستم که صحت نداشته باشد.زمانی کارم در اداره ای پیچ خورده بود.ظاهرا همه مدارکم کامل بود اما کارم انجام نمی شد.یکی از دوستان به شوخی گفت یک وقت می بینی مشکل از اسمت باشد! گفتم اسمم؟!! خلاصه شروع کرد به تعریف کردن که زمانی در اداره ای مشغول به کار بوده و در اداره شان مسوولی بوده که حساسیت عجیبی داشته به اسم آدمها! می گفت مثلا اگر کسی به اداره مان مراجعه می کرد، این بابا بلافاصله اسمش را نگاه می کرد، اگر اسمش علی و محمد و حسن و حسین و خلاصه یک اسم مذهبی نبود بلافاصله پیش خودش نتیجه گیری می کرد که پس این آدم حتما یک آدم حرامزاده کافر ضد انقلاب است! بعد هم احساس وظیفه می کرد که باید تا می تواند در کار طرف سنگ بی اندازد! آن بنده خدا هم هرچه بالا و پایین و این ور و آن ور می کرد نمی فهمید از کجا دارد می خورد.
حالا امروز که دیدم تربیت بدنی نمابری ارسال کرده به یکسری از رسانه های ورزشی و از آنها می خواهد در تمام خبرها و مقالاتشان به جای استفاده از نام "پرسپولیس" از نام "پیروزی" استفاده کنند یاد آن قضیه افتادم. گفتم تا دیر نشده، محض احتیاط به فکر یک اسم دومی برای خودم باشم! یک وقت دیدی یواش یواش کار به پاکسازی اسمهای آدمها هم کشیده شد! فعلا که در کشور ما هیچ چیزغیرممکن نیست!

Sunday، April 20، 2008

کنفرانس

کنفرانس تشکیل می شود از یک عده آدم مهم که به تنهایی کاری از آنها ساخته نیست و سرانجام به این نتیجه می رسند که جمعا نیز کاری ازشان ساخته نیست!
فرد آلن

Saturday، April 12، 2008

عرق ملی از نوع بخشنامه ای

داشتم خبرها و نظرات مربوط به رضازاده و حضورش در آن تبلیغ تلویزیونی و بخشنامه تربیت بدنی که می گوید قهرمانان ورزشی کشور نمی توانند در تبلیغات شبکه های ماهواره ای حضور یابند را می دیدم. دیدم این بخش نامه ایی کردن امور در کشورهم یواش یواش دارد به یک عرف تبدیل می شود.

می خواهیم جامعه ای عفیف ونجیب داشته باشیم(حالا بماند که کلا عفیف بودن و نجابت داشتن تا چه حد به این حجاب رسمی که در کشور تعرف می شود ارتباط دارد!)،به جای آنکه راهش را پیدا کنیم تا مثل کشورهایی که حجاب در آنها اجباری نیست اما درصد زیادی از مردمش آن را محترم می شمرند بشویم،بخشنامه و دستور صادر می کنیم که با بگیر وببند مثلا جامعه مان بشود نجیب! نتیجه اش هم همین می شود که داریم می بینیم. بوی گند نجابتش از گوشه و کنار دارد می زند بالا!
می خواهیم مردم اینقدر نروند دوبی و آنتالیا، به جای آنکه روی جاذبه های گردشگری ایران کار کنیم،مکانهای تفریحی و اقامتی درست و حسابی بسازیم و اینقدر به سر و پا و خشتک مردم گیر ندهیم و... تا سفرهای خارجی حالت منطقی به خودشان بگیرند، تبلیغ تورهای دوبی را در رسانه ها ممنوع کرده ،پرواز مستقیم به آنتالیا را حذف و مبلغ خروجی آن را چند برابر می کنیم! خب آن آدمی که می خواهد پانصدهزارتومن،یک میلیون یا هرچقدر هزینه کند برود فرضا دوبی که به خاطر مثلا چهل هزار تومان مبلغ خروجی سفرش را کنسل نمی کند،تنها نتیجه اش این می شود که موقع پرداخت این مبلغ و خروج از کشور، چند فحش نان و آبدار نثار کوچک و بزرگ مملکت می کند!
می خواهیم مردم از فلان داروی ساخت داخل استفاده کنند، به جای آنکه بیاییم کیفیت دارو را ببریم بالا، به استاندارد های جهانی برسانیمش و اطلاع رسانی کنیم تا مردم و خصوصا پزشکان به مصرف و تجویز آن ترقیب شوند ، یک دفعه میاییم داروی اصلی را که پزشکان و بیماران به آن خو گرفته اند با قیمت چند برابر می دهیم بیرون تا بیماران از روی اجبار بروند از فلان داروی ساخت داخل که اصلا معلوم نیست طبق کدام استاندارد ساخته شده و کجا امتحانش را پس داده استفاده کنند.نتیجه اش هم این خواهد بود که خانواده های بیماران به جای آنکه اطمینانشان به محصول ایرانی بیشتر شود ، هنگام دعا و نذر و نیازهایی که برای بیمارشان می کنند چهارتا لعن و نفرین هم نثار کسانی می کنند که توی این همه مصیبت یک درد دیگر هم به دردهایشان اضافه کرده اند.
حالا هم تربیت بدنی بخش نامه صادر می کند که قهرمانان ورزشی حق ندارند در تبلیغات شبکه های ماهواره ای حضور یابند. نتیجه؟ حالا قهرمان ورزشی ما که می بیند اگر در ایران بماند نه تنها خیلی از امکانات را از دست می دهد بلکه حتی اجازه کسب درآمد از یک راه معمولی و عرفی را هم ندارد، به اولین پیشنهاد خارجی با کله جواب مثبت می دهد!

می گویند هیچ کس برای شکست خوردن نقشه نمی کشد بلکه صرفا در نقشه کشیدن شکست می خورد. اما ظاهرا در کشور ما عده ای از همان اول کار برای شکست خوردن نقشه می کشند!
خداوند آخر و عاقبت کشوری را که نجابت و عرق ملی و قهرمان ملی و نوآوری و ابتکار و باقی مزایا و افتخاراتش بخشنامه ای است(!) ختم به خیر کند.
-------------------------------------
پ.ن : 1- من خودم شخصا دید خوبی به رضازاده ندارم ، دلایلش هم بماند. اما این حرف رضازاده را که گفته: "من در آخرين سال‌هاي ورزش‌ حرفه‌اي به سر مي‌برم. اين حق من است كه بتوانم براي زندگي آينده‌ام درآمدزايي كنم. من تا چند سال پيش يك آپارتمان هم در تهران نداشتم .در آمد من را با فوتباليست‌ها مقايسه كنند. من بيشتر باعث افتخار شدم يا آنها؟ من بيشتر زحمت مي‌كشم يا آن‌ها؟ " کاملا قبول دارم. کسانی که اندکی از سیاست حاکم بر ورزش ایران وتبعیض های آشکار و پنهان آن خبر داشته باشند به خوبی منظور او را می فهمند و متوجه هستند که در این کشور اگر رشته ای و یا ورزشکاری به دولت و کشور مدیون و بدهکار باشد، فوتبال و فوتبالیست ها هستند نه امثال رضا زاده .

2 - "در ایران قهرمانان و پهلوانان زیادی وجود دارند که با استفاده از امکانات کشور و حمایتهای نظام و البته تلاش مجدانه خود به جایی رسیده و کرسیهای جهانی را از آن خود می نمایند، ولی معلوم نیست برخی نظیر این ورزشکار چگونه حاضر می شوند برای کسب اندک درآمدی اعتبار خود و ارزشهای یک ملت را به بازی بگیرند." به غیر از "تلاش مجدانه خود" باقی اش حرف چرت است! قهرمانانی امثال رضازاده و هادی ساعی محصول کدام امکانات و سیستم استعدادیابی ورزشی در ایران هستند؟! فبل از آنکه مقام بیاورند چه حمایتی ازشان شده است؟

3 - کسانی که با دیدن این آگهی احساساتشان جریحه دار شده و ارزش ملتشان را از دست رفته دیده اند، بهتر است اول یک سری به خوشان بزنند که تا این حد ساده لوحانه اسطوره سازی های رسانه ها رویشان اثر گذاشته و حالا از یک قهرمان ورزشی انتظار یک اسطوره را دارند. بعد هم بدانند آن ملتی که ارزش ها و آبرویش با یک تبلیغ تلویزیونی بخواهد از بین برود، مطمعنا از اولش هم ارزش و آبرویی نداشته است.

4 – خوش به حال این املاک رابینسون! این روزها به بهانه حضور رضازاده و حواشی این حضور، آنقدرنام رابینسون در وبلاگ ها و سایت های خبری فارسی زبان آمده که که تا سالهای سال اگر کسی در اینترنت سرچ کند "رابینسون" احتمالا آخرش سر از املاک رابینسون درمیاورد! اگر چهار برابر پولی که به رضازاده داده را هم خرج می کرد به چنین موفقیتی نمی رسید!

Sunday، April 6، 2008

بی خانمان داریم تا بی خانمان


در گیر و دار مسابقات جام جهانی 2006 فوتبال و ذوق کردن های الکی مان بود که برای اولین بار با تشکیلات بزرگی که با همکاری انجمن فوتبال اروپا (UEFA)، سازمان ملل، شبکه بین المللی روزنامه های خیابانی و همکاری باشگا ه های بزرگی چون منچستر یونایتد، رئال مادرید و ستارگانی چون لوئیس فیگو،رونالدینهو،لوئیس گارسیا، ایکر کاسیلاس، سرالکس فرگوسن، ریو فردیناد و...و با حمایت های مالی شرکت های معروفی چون Nike اقدام به برگزاری جام جهانی دیگری می کرد با نام " جام جهانی فوتبال بی خانمان ها" آشنا شدم. این تشکیلات با این اعتقاد که می توان با استفاده از محبوبیت جهانی فوتبال، در راستای سالم سازی جوامع و بازپروری آسیب دیدگان اجتماعی گام های بزرگی برداشت، اقدام به برگزاری مسابقات جام جهانی بی خانمان ها از سال 2003 کرده بود.کلیه سازمان هایی که تیمی متشکل از افراد(زن یا مرد) حداقل دارای 16 سال سن که جزو یکی از گروه های تعریف شده یعنی: دستفروشان، بی خانمان ها، معتادین به مواد مخدر و الکلی که دوران ترکشان را می گذرانند، پناهندگانی که هنوز وضعیتشان مشخص نیست و اجازه کار ندارند و به طور کلی آسیب دیدگان اجتماعی باشند تشکیل می داد می توانست در این مسابقات شرکت کند. نگاهی به لیست تیم های شرکت کننده انداختم.از افغانستان فقیرش بگیرید تا نروژ و سوئد پولدارش در این لیست حاضر بودند اما نامی از ایران در کار نبود! یعنی چه؟ یعنی ما معتاد و بی خانمان و پناهنده افغانی و دستفروش نداریم؟! یا داریم و آدم حسابشان نمی کنیم؟! همان زمان یک مقاله مفصلی در یکی از نشریات ورزشی درباره اش نوشتم. حقیقتش آن موقع فکر می کردم کسی در ایران با این مسابقات آشنا نیست و اگر این اطلاع رسانی صورت بگیرد قطعا در دوره های بعد ایران نیز پای ثابت مسابقات خواهد بود. تحقیقی هم که همان زمان بر روی بازیکنان تیم های شرکت کننده صورت پذیرفته بود نشان می داد این افراد پس از شرکت در این مسابقات 94 درصدشان انگیزه جدیدی برای زندگی پیدا کرده بودند. 85 درصدشان روابط اجتماعیشان بهبود پیدا کرده بود. 38 درصد کار ثابت پیدا کرده بودند. 28 درصدشان تصمیم به ادامه تحصیل گرفته بودند. از 43 درصد بازیکنانی که درگیر الکل و مواد مخدر بودند 68 درصدشان موفق به ترک شده بودند و دوازده تن از آنان موفق شده بودند از طریق فوتبال با تیم های حرفه ای و نیمه حرفه ای کار کرده و امرار معاش کنند. خب پس ما چرا شرکت نکنیم؟ چراکه نه؟ تا دلت بخواهد آسیب دیده اجتماعی داریم (که از دید من اگر پایش بیافتد خیلی با غیرت تر از فوتبالیست های گل و بلبل مان بازی می کنند) و تا دلت بخواهد سازمان های عریض و طویلی چون بهزیستی و کمیته امداد و....فریاد عدالت خواهی و کمک به همنوع ودستگیری از ضعفا و غیره مان هم که گوش فلک را کر کرده! یک هزارم هزینه هایی را هم که برای فوتبالمان می کنیم برای شرکت در این مسابقات کفایت می کند. پس حتما حدس من درست بوده!
لطفا به فکرم نخندید، می دانم که احمقانه بود.
دیروز وقتی لیست جدید تیم هایی را که خودشان را برای جام جهانی 2008 که در ملبورن استرالیا برگزار می شود، آماده می کنند دیدم داغ دلم تازه شد. حقیقتا دلم برای بی خانمان ها و...ایران سوخت. متخصص و کارشناسمان که شانس نیاوردند هیچ، معتاد و کارتن خوابمان هم باید حسرت بی خانمان های دیگر کشورها را بخورند. دیگران چه کارها می کنند و چه نتایجی می گیرند،ما چه می کنیم و چه نتایجی می گیریم. چون آشغال از کشور بیرونشان می کنیم،همچون زباله از خیابان جمعشان می کنیم و به لقب "انگل اجتماع " مفتخرشان می کنیم و لابد انتظار داریم دسته دسته اصلاح شده و به جامعه برگردند!

Tuesday، April 1، 2008

اسلو فود!


با غذاهای سریع و حاضری (Fast Food) که همه آشنا هستیم. اما حداقل خودم اولین باره که چیزی در مورد غذاى آهسته (Slow Food) می شنوم!
ظاهرا این "غذای آهسته" جنبشی است که فعالان آن در قالب یک سازمان غیردولتی در مقابل غذای سریع(Fast Food) و تبعات آن به فعالیت مشغولند.
اعضای این سازمان معتقدند "فست فودها" آهسته آهسته باعث از بین رفتن غذاهای محلی شده و مردم با عادت کردن به این غذاها،دیگر وقت و توجه کافى صرف تغذیه خود و لذت بردن ار آن نمی کنند.
البته تا آنجایی که من متوجه شدم اهداف آنها خیلی وسیع تر از این قضیه است و درواقع به نوعی در مقابل زندگی پرشتاب امروزی که فرصت لذت بردن از بسیاری از مواهب زندگی را از ما گرفته،موضع گرفته اند.
این سازمان که مقر اصلی آن در ایتالیا است، بیش از 80000 عضو، و در کشورهای آمریکا، انگلستان، ژاپن، آلمان، فرانسه و سویس دفتر نمایندگی دارد.
در کشور ما هم، خصوصا با آن سابقه و تنوعی که در غذاهای سنتی مان داریم و همچنین خصوصیت های فرهنگی مثل وقت گذاشتن برای تهیه و پخت غذا و صرف آن در کنار خانواده و غیره. کم نیستند افرادی که چندان میانه ایی با "فست فودها" نداشته و با نگرش این سازمان موافقند. البته فکر نمی کنم این مخالفت و موافقت درحدی باشد که حاضر باشند 50 یورو برایش هزینه کنند تا به این سازمان بین المللی بپیوندند!




Saturday، March 29، 2008

خلاقیت ایرانی

دنبال یه مطلب در مورد خودرو می گشتم که چشمم افتاد به خبر مربوط به آتش گرفتن ماشین های پژو 405 و گفته مسوولین که تهدید کرده بودند از شرکت پژو فرانسه شکایت می کنند. بی اختیار یاد اون تبلیغ ایران خودرو افتادم که میگه: « خلاقیت ایرانی،عرصه جهانی»! فکر کنم احتمالا مشکل باید بیشتر از اون بخش « خلاقیت ایرانی» باشه تا از « پژو فرانسه» !

Wednesday، March 26، 2008

سرویس رایگان، ویژه خبرنگاران

نشریه «دوچلند» آلمان،عکسها،مقالات و گزارشهای خبری این نشریه را به زبانهای مختلف، جهت بازنشر به صورت رایگان در اختیار روزنامه نگاران و نشریات خارجی(خارج از آلمان) قرار می دهد.
البته می دونم برای ما ایرانی ها که کلا تمام آثار ادبی،هنری،علمی و غیره دنیا را ارث پدریمان می دانیم این سروس ارزش نگاه کردن هم ندارد! اما اگر زمانی خدای ناکرده! روم به دیوار! هوس کردین ببینین رعایت «کپی رایت» از نوع رایگانش، چه مزه ای میده، می تونین تو بخش media corner وب سایت این نشریه عضو بشین.

Tuesday، March 25، 2008

مرسی استاندارد!

كشتي بزرگ هشت طبقه ابر نقره‌اي با ‪ ۲۸۵گردشگر خارجي از كشورهاي مختلف جهان با ‪ ۲۲۰خدمه در چهارمين روز بهار در اسكله بندرگاه جزيره زيباي كيش پهلو گرفت.

تا اینجای این خبر که به نقل از خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي، در سایت تابناک آمده است هیچ. اما اینجا را داشته باشید:

كارشناس مسوول واحد قرنطينه مركز توسعه سلامت كيش گفت: قبل از پهلوگيري تمام بخشهاي مختلف اين كشتي از نظر مسايل مختلف بهداشتي مورد بررسي قرار گرفت. "حسن مجرد" افزود: با بازديد از آشپزخانه، انبار مواد غذايي،استخر شنا و تمام قسمتهاي مورد نظر فرمهاي مربوطه تكميل شد و هيچگونه مشكلي در زمينه مسايل بهداشتي در كشتي مشاهده نشد.

خب یعنی که چی؟!
این کشتی ابر نقره ای گردشگر به جزیره کیش آورده یا هلک و هلک از بندر فلوریدا آمده اینجا که دوستان ما (لابد با استاندارد بالایشان) از نظر بهداشتی بررسی اش کنند؟!
یا مگر قرار است رستوران این کشتی مردم جزیره کیش را غذا میهمان کند یا اهالی جزیره بروند در استخر این کشتی شنا کنند که دوستان، آشپزخانه ، انبار مواد غذایی و استخرش را چک کرده و اوکی داده اند؟!
نه که ما خیلی استاندارد های بهداشتی مان بالا است، خب باید حسابی حواسمان را جمع کنیم یک وقت استاندارد های پایین بهداشتی این كشتيهاي بزرگ تفريحي پنج ستاره،سلامتمان را به خطر نیاندازند دیگر!

Friday، March 21، 2008

قیافه ملی!


وقتی فیلم 300 ساخته شد، یکی از مواردی که خیلی مورد انتقاد ایرانی ها بود شکل و شمایل و به عبارتی قیافه شان در این فیلم بود. که آقاجان ما کجا اینریختی بودیم(و احتمالا هستیم)؟! بعد که کمپانی "Hyperwerks" اومد یه حال اساسی به ایرانی ها داد و یک رستم و تهمینه خوشتیپ شدن از کاراکترهای کتاب "رستم، داستانی از شاهنامه"، بازم اگه گشتی تو همین اینترنت بزنید یه عده شاکین که آقا جون رستم ما کجا ریش پرفوسوری و چشم میشی و بور بوده؟
خب ما اون موجودات بدترکیب فیلم 300 که نیستیم،اون رستم خوشتیپ کمپانی«هایپر ورکس» هم که نیستیسم، پس ما ایرانیها خبرمون چه ریختی هستیم؟!
حالا که ظاهرا ریخت و قیافه برای ما ایرانی ها از اهمیت ویژه ای برخورداره، پیشنهاد می شود مسوولان عزیزی که سابقه طرح موفق "لباس ملی" را در کارنامه خود دارند،در یک اقدام ضربتی دیگر، مصادیق "قیافه ملی" را هم تعیین بفرمایند و کسانی هم که قیافه شان با این قیافه ملی(که می توان حدس زد چه ریختی خواهد بود) جور نبود موظف شوند بروند جراحی پلاستیک(آمارش را که دارید؟!) و هر چه سریعتر قیافه خود را به ریخت و قیافه ملی تبدیل کنند! بعد یک سری عکس 6.4 زمینه سفید پاسپورتی هم به کلیه سفارت خانه ها و مراکز فرهنگی و هنری دنیا ارسال کنیم تا اگر زمانی کسی هوس کرد خوب و بد چیزی در مورد ایرانیها بسازد خدای نکرده قیافه ایرانیهای فیلم و کتابش با قیافه ملی ما تضادی نداشته باشد.
به علاوه چون با این کار قیافه همه شهروندان ایرانی شبیه به هم خواهد شد، مردم هنگام مراجعه به مراکزی که در آنها نیاز به ارائه عکس پرسنلی دارند، می توانند از عکس در و همسایه و دوست و آشناهایشان استفاده کنند! اصلا دولت می تواند همه ساله یک سری عکس ملی در سایزهای مختلف منتشر و مثل تمبر در ادارات پست به مردم بفروشد. این کار علاوه بر اینکه برای دولت سودآوری ریالی خواهد داشت ، به تعطیلی کلیه عکاس خانه ها، که در بیشتر آنها عمل شنیع عکسبرداری آقایان از بانوان صورت می پذیرد نیزخواهد انجامید!
امید است با اجرای این طرح، نقشه شوم دشمنان که اینبار قیافه ملی ما را هدف گرفته اند، چون همیشه نقش بر آب شود!

Wednesday، March 19، 2008

آیا هدف،وسیله را توجیه می کند؟

خاطرم هست چند سال پیش تلویزیون برنامه ای پخش می کرد به گمانم در باره کودکان بی سرپرست و اینکه بیایید به این کودکان کمک کنید و از این حرفها. در قسمتی از این برنامه یک خواهر و برادر(اگر اشتباه نکنم) خردسال که والدینشان رهایشان کرده بودند را به برنامه آورده بودند و یکی از مجریان معروف آن زمان صدا و سیما شروع کرد سئوال پیچ کردن دختر بچه طفل معصوم که: دلت برای مادرت تنگ شده؟ دوست داشتی الان اینجا بود؟ و از اینجور سئوالات.خلاصه با این سئوالات اشک کودک راه افتاد و بقیه عوامل هم که ظاهرا منتظر همین لحظه بودند، دوربین را زوم کردند روی صورت اشک آلود کودک! آنقدر اعصابم از آن ماجرا به هم ریخت که هنوز که هنوز است تصویر ناخوشایندی از آن مجری در ذهنم دارم.

چند ماه پیش در جریان اجرای طرح نیروی انتظامی موسوم به برخورد با اراذل و اوباش،در برنامه کوله پشتی(تا آنجایی که در خاطرم هست)، گزارشی در مورد دو تن از متهمان و قربانیشان پخش شد. خبرنگار از دختری که توسط دو مرد ربوده شده و علاوه بر اینکه مورد تجاوز قرار گرفته بود به علت دریافت ضربات متعدد چاقو توسط مجرمین، آسیب های جسمی نیز دیده بود، سئوالاتی می پرسید با این مضمون که وقتی این دو مرد تو را ربوده بودند و می خواستند به تو تجاوز کنند،تو چگونه التماس می کردی؟! چه چیزهایی می گفتی؟! (فقط عشق کنید سئوالات فنی را! )، دختر هم که قاعدتا حتی نمی خواست آن لحظات را در ذهنش هم مرور کند جواب درستی نمی داد و البته جناب خبرنگار در فواصل مختلف مجددا سئوالش را تکرار می کرد! دراین بین بخشهایی از مصاحبه با یکی از محکومین این پرونده هم پخش می شد و جالب اینکه در آنجا هم خبرنگار همین سئوالات را از جناب متجاوز می پرسید که وقتی این دختر را ربودید و می خواستید به او تجاوز کنید او چگونه به شما التماس می کرد؟! چه چیزهایی می گفت؟! دوباره تصویر دختر برمی گشت و خبرنگار همچنان مسر بود تا دختر التماس کردن هایش را برای او تشریح کند و ظاهرا این حرف دختر که می گفت در آن شرایط هرچه به ذهنم می رسید می گفتم هم قانع نبود! به هرحال این گزارش نیز با به گریه افتادن دختر به پایان رسید.

حالا در روزهای پایانی سال، باز هم به بهانه چهارشنبه سوری و خطرات آن،برنامه هایی را از تلویزیون شاهد بودیم پر از صحنه های دلخراش. نوجوانانی که به بدترین شکل دچار سوختگی و قطع عضو شده اند و حالا در آن حال و وضعیت ضمن ناله کردن، باید به سووال خبرنگاران که چی شده؟! چه حالی داری؟! و پشیمان نیستی؟! هم جواب بدهند! (سئوالاتی که در آن شرایط فقط نام سئوالات احمقانه را می توان برایشان به کار برد). حالا من کاری به این ندارم که پزشکان محترم بیمارستان هایی که گزارش ها در آنها تهیه شده بود تا چه حد اصول اخلاقی و اصلا اصول پزشکی را رعایت کرده اند که به یک گروه فیلم بردار و صدابردار و خبرنگار اجازه بدهند بروند با یک نوجوان دوازده- سیزده ساله که یک دستش از مچ قطع شده و روی تخت بیمارستان می لرزد،ناله می کند و التماس که انگشت هایم را برگردانید مصاحبه کنند! و آیا از نظر پزشکی فردی با آن حال و روز که در شوک حاصل از حادثه ای که برایش پیش آمده به سر می برد را باید ناگهان در محاصره دوربین و میکروفن و.. قرار داد یا نه؟! اما حقیقتا از نظر کار رسانه ای برایم سئوال است که یک خبرنگار(و در کل یک رسانه) تا چه حد مجازند بدون درنظر گرفتن وضعیت و شرایط روحی و جسمی طرف مقابلشان( که در اینجا یک خود قربانی است) وی را سئوال پیچ کرده و به این شکل(که ذکر شد) به تهیه گزارش بپردازند؟!

در مورد اولی که به آن اشاره کردم، هدف مجری و سازندگان برنامه این بوده که احساسات مردم را با دیدن گریه کردن یک دختر بچه تحریک کنند تا به کمک کردن به این کودکان ترقیب شوند.
در مورد دوم هدف این بوده که مردم به نیروی انتظامی حق بدهند که آن برخورد شدید را با اراذل و اوباش داشته باشد و نام برخورد با بدحجابی را بگذارد طرح امنیت اجتماعی.
و در مورد آخر هم حتما هدف این بوده تا مخاطبین با دیدن آن صحنه های دلخراش و ناله های مصدومین، درس عبرت بگیرند و از دست زدن به اعمال پرخطر در مراسم چهارشنبه سوری پرهیز کنند.

حالا اگر فرض بگیریم که در در هر سه مورد نیت،نیت خوبی بوده است، این سئوال پیش میاید که آیا ما مجازیم برای ایجاد یک حس، و تحریک مخاطبین خود به انجام دادن یا ندادن یک کار، با احساس و غرور عده ای دیگر بازی کنیم؟ به عبارت بهتر آیا در کار رسانه، هدف وسیله را توجیه می کند؟ و آیا اصلا ترقیب کردن مردم به انجام دادن یا ندادن یک کار جزو وظایف یک خبرنگار و به طبع آن یک رسانه محسوب می شود؟

Saturday، March 15، 2008

چه فرصتی بهتر از این؟

یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ما از دید من،عدم تمایل به رقابت حقیقی و به طبع آن در معرض قضاوت قرار گرفتن است. چون وقتی در معرض نقد و اظهار نظر دیگران قرار بگیری یا در رقابت با دیگران باشی قاعدتا همیشه پیروز نیستی و مجبوری گاهی اوقات در پاره ایی از امور پایین بودن خودت را قبول کنی(چیزی که جامعه ما اصلا دوست ندارد بپذیرد). درحالیکه وقتی فقط خودت باشی و خودت، می توانی هر ادعایی که خواستی بکنی و خودت را سرور عالم و عقل کل به حساب بیاوری. یک نگاهی به همین ادعا هایی که در جامعه مان رایج است بیاندازید! بهترین مردم جهان،با اخلاق ترین جامعه، باهوش ترین آدمها،بهترین تیم فوتبال و...
و البته نیازی به توضیح نیست که بیشتر اینها تا وقتی است که در مقام مقایسه با دیگران برنیامده باشیم وگرنه به اولین رقیب که برسیم حال و روزمان معلوم است! اگر قرار است این خصلت ناپسند را اصلاح کنیم باید هرکدام از ما، از خودمان شروع کنیم.
اینها را گفتم که بگویم هدفم از ایجاد این وبلاگ، نوشتن در یک دفتر خاطرات الکترونیکی و یا امثالهم نیست.اگرچه وبلاگ می تواند همه اینها باشد، اما فکر می کنم یکی از مزیت های بزرگ(به نظر من بزرگترین) وبلاگ این است که به تو امکان درمعرض نقد قرارگرفتن را می دهد.دیگر لازم نیست یک فیلم سینمایی در حد اسکار ساخته باشی یا برنده فلان جایزه ادبی باشی تا آثار و دیدگاه هایت مورد نقد واقع شوند،بلکه کوچک ترین ایده ها و نظراتت را نیز اینجا می توانی به نقد بگذاری و چه فرصتی بهتر از این ؟